X
تبلیغات
امپراطوران آنلاین

سلام

دوباره من برگشتم با یک سری صحبتهای جدید. اولا که کامتهای جدید رو خوندم. به پیر به پیغمبر من جواب سوالای مهاجرتی خاص رو نمیدونم. جان هرکی دوست دارید برای من معدلاتون رو نفرستید تا بگم تو کانادا راهتون میدم یا نه.

در مورد مشاغل هم بصورت خاص اطلاعی ندارم. کلی هم پیغام شخصی اومده که وقت نکردم بخونم.

حالا بریم سر اصل مطلب:

هفته ای که گذشت من سه روز مونترال بودم. خیلی حال داد. برای اونایی که نمیدونن باید بگم ما ورودمون به کانادا از طریق مونترال بود و بعد از یک ماه موندن در اون مملکت الکی اومدیم تورنتو.

البته من این وسط یک شب دیگه هم مونترال رفته بودم که چون خوش نگذشته بود یک شبه برگشتم.

من عاشق مسافرت تنهاییم، خیلی بهم حال میده. یه خونه گرفته بودم دو خوابه توی پلاتو مونترویال برای شبی پنجاه دلار. البته با صاحب خونه توافق کردم و برای دو شب و سه روز (از صبح چهارشنبه تا عصر جمعه) صد دلار دادم. خونش یکم داغون بود ولی برای دو شب خیلی حال داد. البته نصف شبها تنهایی توی یه خونه ی قدیمی یکم ترسناک بود.

روز اولی که رسیدم پریدم از سوپر مترو (یه فروشگاه زنجیره ایه و هیچ ربطی به مترو حمل و نقل نداره) کلی خوراکی خریدم. بعد هم دیگه شروع کردم تمام وقت حال کردن، از کازینوی مونترال بگیر تا سر زدن به محله ی قدیمیمون.

خیلی جالب بود، احساسی که به مونترال داشتم خیلی شبیه به احساسی بود که به ایران داشتم، خیلی باحاله، خیلی خوش میگذره، ولی دوست ندارم بصورت مداوم اونجا زندگی کنم.

دیدن مونترال یه حالت خاصی برام داشت، اولا شهر خیلی قشنگتر از تورنتو بود، بعدم خاطراتم با هر تیکه از شهر زنده شد.


سوال شده بود که چقدر سرمایه برای مهاجرت نیاز هست. آقا شما ببینید، بطور متوسط به تخمین بنده برای یک نفر ماهی هزار و پونصد دلار، برای دو نفر دو هزار دلار ماهیانه و برای هر نفر اضافی پونصد تا هزار دلار ماهیانه لازمه و بصورت نیمه خوش بینانه شما برای دوازده ماه احتیاج به پول دارید تا بتونید کار پیدا کنید و جا بیفتید. حالا با کمتر از این پول هم میشه زندگی کرد، ولی سخت و صرفه جویانه و ممکن هم هست شما بعد از دو هفته یه کار ماهی هزار و پونصد دلار پیدا کنید. شما ببینید چقدر میتونید به خودتون فشار بیارید. اگر بچه کم سن و سال یا نوجوون با خودتون میارید نمیتونید خیلی صرفه جو باشید چون بالاخره بچه هستند و چیزایی رو که میبینند میخوان، اگر زوج جوونید با عشق و مهربونی کنار هم برای آینده بهتر سختی ها رو تحمل میکنید.


نکته ی سومی که میخوام بگم در مورد اتفاقیه که امروز برای اولین بار برای من اتفاق افتاده. امروز رفته بودم ورزش، وسایلم رو هم مثل همیشه گذاشتم توی یه کمد درش رو قفل کردم. وقتی برگشتم دیدم یکی قفل من رو شکسته و پولها و بلیطهای مترو رو برداشته. حالا خدا رو شکر سر ساک ورزشم نرفته، عینکم رو بر نداشته، موبایلمم هم همراهم بود وگرنه اونم به باد رفته بود، طرف زیاد هم دنبال دردسر نبوده وگرنه کارت اعتباریها و کارت شناساییهام رو هم برداشته بود. رفتم به مدیر باشگاه گفتم، اونم بعد از کلی ابراز همدردی و اشک تمساح گفت پیگیری میکنه ولی چون تو خود رختکنها دوربین نیست کار زیادی از دستش بر نمیاد. این اتفاق برای من خیلی نادر بود ولی کمی شانس و کمی عدم توجه به نکات ایمنی بعضی مواقع آدم رو میفرسته ته چاه.


نکته آخر در مورد مشاغل هستش. اینجا مملکت بزرگ و پیشرفتیه و همه مدل شغل همه جاش نیاز هست. حالا بعضی مشاغل مثل مهندسی و کارهای مربوط به نفت یا پرستاری اینقدر نیازش بالاست که منابع داخلی تکاپوی بازار رو نداره و به مهاجرین بخاطر شغلشون امتیاز خوبی برای مهاجرت داده میشه. تا اونجایی که بنده دستگیرم شده افرادی که کارهای کامپیوتری میکنند خیلی سریع جذب بازار میشن چون اطلاعاتشون میتونه خیلی بروز باشه، مهندسین و متخصصین فنی احتیاج به یه بروزرسانی اساسی دارند که اگر پایه ی خوبی داشته باشند میتونند خودشون رو توی بازار جا کنند، در آخر پزشکان احتیاج به یه تغییر خیلی اساسی دارند و برای اینکه با انجا تطبیق پیدا کنند خیلی باید درس بخونند.


خلاصه اینکه ما فعلا رفتیم، زود برمیگردیم. اینستاگرام رو هم یادتون نره، شناسه من هست ramincanada

بهم بگید عکس از چی براتون بزارم


ارادتمند

رامین

سلام

دوباره بنده با یه مطلب جدید.

دوستان پرسیده بودند که کدوم شهر کانادا برای زندگی بهتره.

اینهایی که میگم نظر و عقده و اطلاعات منه و قرار نیست بعدا بخاطر این حرفهام منو دعوا کنیداااا

در واقع این که به چه شهری برید بستگی به این داره که اهدافتون چی باشه، وضعیت خانوادتون به چه شکل باشه، انعطاف پذیریتون تا چه حد باشه و ...

اگر تازه واردید و زبان فرانسه رو بهتر بلدید و میخواید توی سیستم فرانسه هم ادامه بدید، شما فقط به ایالت کبک محدود و محصورید، و البته زبان فرانسه شما رو فرانسویها هم قبول ندارند (لهجه کبک خیلی خاصه) ولی اگر بخواید انگلیسی یادبگیرید همه جای کانادا بجز کبک میتونید برید.

تورنتو، مونترال و تا حدی ونکور شهر های بزرگی هستند، موقعیتهای شغلی زیادی توشون هست ولی از طرفی هم آدمای بیکار زیاد و رقابت کاری قابل توجهی هم توشون هست ولی اگر به شهر های دیگه خصوصا شهر های کوچیکتر برید، تعداد موقعیت کاری کمتره، ولی بجاش تعداد افراد متقاضی هم بسیار کمه و شما میتونید راحت تر و بهتر کار پیدا کنید. بزارید براتون یه مثال بزنم، کریم و رحیم دوتا رستوران دار هستند، کریم توی تورنتو و رحیم توی سارنیا Sarnia (یه شهر کوچیک توی انتاریو). اینا هردو احتیاج به یه گارسون جدید دارند و هردو یه آگهی روی شیشه ی مغازشون میزنند. فقط رستوران کریم خیلی بزرگه و چندتا گارسون داره ولی رستوران رحیم کوچیکه و ممکنه جز خودش و همسرش یه آشپز یا ظرفشور داشته باشه ولی چون هرکه بامش بیش برفش بیشتر، هر دو تقریبایه درآمد دارند. حالا کریم و رحیم هردو آگهی رو صبح روی شیشه ی مغازشون میزنند، کریم تا شب بیست تا رزومه میگیره ولی رحیم بعد از سه روز دوتا رزومه میگیره. کریم از بیست تا رزومه ده تا رو میریزه دور از اون ده تا پنج تا رو از از پشت تلفن رد میکنه، و از پنج تا سه تا که انگلیسیشون بهتره، بیشتر از پنج سال تجربه کار دارند، خوشتیپ و خوشگل هستند رو میگه توی سه تا شیفت مختلف بیان تا ازشون امتحان بگیره و کارشون رو ببینه و بالاخره از اون سه تا یکی رو انتخاب میکنه. ولی رحیم به احتمال زیاد یکی از اون دوتا رزومه که به نظرش اهل تر بیاد رو انتخاب میکنه. بصورت کلی شانس کار گرفتن در شهر های کوچیک بیشتره.

حقوق در شهر های بزرگ بیشتره، ولی هزینه ها به نسبت خیلی بالاتره، پس اگر به شهر های کوچیکتر برید جقوقتون مبلغ کمتریه، ولی خیلی راحت تر میتونید خرج کنید. برای مثال بیمه ماشین در شهر های بزرگ خیلی زیاده ولی اگر در یه شهر کوچیک باشید و حتی هر روز با ماشین سر کار برید باز هم بیمه کمتری رو میدید.

در شهر های کوچیک تمام امکانات بصورت لیستی مثل بیمارستان، کتابخونه، فروشگاه های بزرگ، خدمات امدادی و غیره وجود داره و میشه گفت کیفیتش خیلی بالاتر هم هست ولی ممکنه چیزهای خاص مثل یه مارک خاص یا دکتر فوق تخصص یا دانشگاه با یه رشته ى خاص وجود نداشته باشه.

هزینه خونه و اسکان در شهر های کوچیک خیلی کمتره، ولی برای مثال جامعه ی ایرانیها یا فروشگاه های ایرانی در شهر های کوچیک خیلی کمیاب یا نایاب باشه.

برای جمع بندی باید بگم اگر یه کار خوب توی یه شهر بزرگ ندارید، دلبستگی به جامعه ی ایرانی ندارید، یه سری دوست نزدیک در یه شهر بزرگ ندارید و عاشق زرق و برق تورنتو نیستید، بهتره از پایه زندگی رو در شهر های کوچیکتر بنا کنید چون در بلند مدت منفعتهای زیادی داره.

بهتره توی یه شهر بزرگ بیاید، چند روز یا چند هفته سعی کنید خودتون رو پیدا کنید و در همین میان سعی کنید مقدمات رو برای اسکان در یه شهر اقماری و کوچیکتر محیا کنید. مثلا اگر میخواید اطراف تورنتو باشید میتونید برید به نیومارکت، بری، گلف، همیلتون یا واترلو.

امیدوارم تونسته باشم تا حدی کمکتون کنم.

ارادتمند

رامین

سلام

احوال دوستان عزیز؟ خیلی چاکر همگی هستم.

باید ببخشید اگر نوشتن این مطلب یکم طولانی شد. سرم کمی شلوغ بود ولی دلم همواره با دل شماست

بخاطر سوال بعضی از دوستان صلاح دیدم مطلب امروز رو به لباس و پوشش در کانادا اختصاص بدم.

بطور کلی همونطور که همه میدونیم کانادا کشور سردیه و بخاطر حالت جغرافیاییش در مناطق شمالی، نزدیکای قطب که تقریبا خالی از سکنه هست هیچ وقت زمستون تموم نمیشه. در بیشتر شهرهای کانادا (تورنتو، مونترال، کبک سیتی، کلگری، ادمونتون و ...) زمستان بلند مدت و سرد و فصل گرما کوتاه و در میان شدیدا گرمه (الان تورنتو حدود بیست تا بیست و پنج درجه هستش). شهر هایی هم مثل ونکور وجود داره که بصورت کلی آب و هوای معتدل و بیشتر باران بجای برف داره.

برای آوردن لباس بنده توصیه میکنم سعی کنید بیشتر لباسهای شخصی (لباس زیر، بلیز، شلوار جین و پارچه ای، دامن، لباس رسمی، کفش ورزشی و رسمی) و بطور خلاصه لباسهایی رو که بدون توجه به هوا براتون استفاده دارند و خیلی محدود لباس گرم (کاپشن نسبتا کلفت، شال و کلاه و دستکش پشمی) با خودتون بیارید، چون اولا لباسهای گرم ایران به درد اینجا نمیخوره، ثانیا با این قیمت دلار تفاوت قیمت زیادی وجود نداره و ثالثا اگر لباسی از اینجا بخرید که به هر دلیل (مثلا به اندازه کافی گرم نیست، یا پاره میشه یا آب توش نفوذ میکنه) بخواید تعویض یا پس بدید این کار خیلی راحته.

یه نکته خیلی ریز هست که من دلم میخواد اینجا بازش کنم و اون اینه که به مرور زمان بدن شما به سرمای اینجا عادت میکنه. مثلا من با چند نفر از دوستان که توی پاییز تازه اومده بودند اینجا بیرون بودیم، اینا همه لباسهای خیلی گرم پوشیده بودند در صورتی که گرمای هوا حدود صفر یا حتی کمی بیشتر بود، اما برای من که زمستون سوم یا چهارم بود هوا فقط کمی سرد بود و فقط روی لباس معمولیم (پیراهن و شلوار) یه کاپشن پوشیده بودم. منظور من اینه که وقتی شما میاید و زمستون اولی که اینجا هستید سرمای هوا خیلی قابل توجه خواهد بود ولی بعد از یک مدت با توجه به همه جوانب سر و کله زدن با سرما براتون راحت تر میشه.  اگر امکانش براتون هست سعی کنید بین اواخر آپریل و اواخر آگست بیاید چون توی این بازه زمانی هوا نسبتا گرم یا خیلی گرمه و مجبور نیستید علاوه بر همه مشکلات مهاجرت با سرمای هوا هم سر و کله بزنید.

اینجا معمولا در مواقع سرما شما یا از ماشین استفاده میکنید یا از وسایل نقلیه عمومی که معمولا برنامه خاص و مرتبی داره و اگر با حساب و کتاب عمل کنید مدت زمان در سرما بودنتون رو به حداقل میرسونید.

بطور کلی توی کانادا چه در سرما و چه در گرما شما به یه پوشش سبک مثل ژاکت بهاره نیاز دارید چون توی زمستون حتی اگر از ماشین استفاده کنید باز هم برای سوار و پیاده شدن به یه پوشش که بتونه برای زمان کوتاهی روند از دست دادن گرمای بدن رو کاهش بده نیاز دارید و در تابستون هم وقتی از یه هوای گرم وارد به فضای داخلی خنک میشید نمیخواید بدنتون به یکباره سرد بشه و این باعث سرماخوردگیتون بشه.

دوستان باید باز هم ببخشید که دیر به دیر مینویسم و ممنون از کامنتهاتون که باعث دلگرمی بندست.

در زیر هم سوال یکی از دوستان و جواب بنده رو میبینید که گرچه خارج از موضوعه ولی خوندنش خالی از لطف نیست.

ارادتمند

رامین 



سلام رفیق

خسته نباشی

رفیق،من که گفتم چند ساعته با بلاگت آشنا شدم،چرا عصبی میشی؟ 

یه سوال،خبر داری قوانین رانندگی با ماشینای سوپر اسپورت توی تورنتو چجوریه؟سرعت و این چیزا منظورمه.آخه وقتی یکی یه بنز SLS میگیره،نمیتونه که با سرعت یه cadillac باهاش تو خیابون یا اتوبان بره که.

اینم بگم که گشتم تو نت،در این مورد چیزی پیدا نکردم،فقط قوانین رانندگی معمولی و عامه رو نوشته بود.

البته اگر تا حالا بهش برخوردی یا خبر داری،اگر نه که نمیخوام زحمت بیفتی.

سپاس


سلام

جواب سوالتون خیلی سادس

قوانین برای همه یکیه، مجازات هم برای همه یکیه

البته برای نکته ای هم که فرمودید اینجا راه حل داره

اگر ماشین شما قدرتی داره که شما نمیتونید در جاده های معمولی ازش استفاده کنید، میتونید اون رو به پیست مسابقه ببرید و تا جایی که میتونید از قدرت ماشین استفاده کنید، البته اگر این کار رو هم نکنید باز هم راه حل هایی پیش بینی شده

مثلا اگر شما با یه بنز اس ال اس توی یه اتوبان با حداکثر سرعت ١٢٠ کیلومتر در ساعت، با سرعت ١٨٠ رانندگی کنید (بصورت کلی بیش از یک و نیم برابر سرعت مجاز) شما از دسته خلافکارهای رانندگی به دسته خلافکارهای جنایی سعود میکنید. حالا فرق این دوتا چیه؟! یه خلافکار رانندگی جریمه نقدی میشه، گواهینامش برای یک مدتی ضبط میشه و ماشینش هم تا تعیین تکلیف میره پارکینگ. ولی مثلا در مثال بالا اگر شما رو با بیش از یک و نیم برابر سرعت مجاز بگیرند، ماشین به نفع دولت ضبط، شما بازداشت و زندانی و مادام العمر از رانندگی محروم میشید. پس بصورت خلاصه اگر بنز خریدید بهتره قوانین رانندگی رو رعایت کنید وگرنه کاری میکنند که بنز که هیچی، دیگه حتی نتونید سوار کادیکاک هم بشید

من شنیدم که توی المان توی بزرگراه ها محدودیت سرعت نداره ولی یه همچین چیزی در کانادا صادق نیست.

سلام
یه نفر یه کامنت برای مطلب " کار دانشجویی" گذاشته بود که من رو به این فکر انداخت که یه مطلب رو به این فرهنگ زشت طبقه بندی و تحقیر در ایران اختصاص بدم.
اول کامنت اون شخص:
"چقدرتأسف برانگیزه که برای چندرغازمجبورشن اینکاراروتوولایت غربت بکنن،فرزندم آ حاضربودی تومملکتت نه،توخونه ات وردست کارگرش کارکنی؟"
حالا نظر این بنده:
اولا شما میشه چندرغاز رو برای ما تعریف کنی؟ اگر یکی بیاد و اینجا کم مزد ترین کار رو هم بکنه یه چیزی حدود ١٥٠٠ تا ٢٠٠٠ دلار در ماه میتونه درآمد داشته باشه و باهاش یه زندگی ساده و راحت رو اداره کنه، حالا اگر دو نفر در یک خانواده سه یا چهار نفری کار کنند درآمدشون سه تا چهار هزار دلاره که باهاش میتونند خانواده رو به راحتی اداره کنند. اگر همین فرد بخواد در ایران یه زندگی ساده و راحت داشته باشه حداقل یک تا یک و نیم کلیون در مان باید درآمد داشته باشه و یه خانواده توی ایران حداقل به ماهی سه تا چهار ملیون تومن برای یه زندگی ساده اما راحت نیاز دارند، حالا ارزش ریالی دلار رو هم اصلا بی خیال که هزار و پونصد دلار میشه چهار و نیم ملیون تومن. حالا آدم مثلا حسابی شما به درآمد یک ملیونی یه فرد و یا درآمد سه چهار ملیونی یه خانواده میگی چندرغاز.
دوما من دقیقا نمیفهمم چرا شما اینجا رو غربت محسوب میکنی؟ اینجا وطن دوم افراده. ببخشید ولی شما طوری میگید انگار داری در مورد برده داری در اروپا و هلوکاست در آلمان نازی حرف میزنی. وقتی فرد با میل و اراده ی خودش پا شده با کلی تلاش خودش رو به جایی رسونده که سقفی براش وجود نداره و حالا هم با عشق و علاقه و امید به آینده کاری هرچند ناچیز رو برای چند صباحی انجام میده تا بنیانهای آینده ی روشنی رو برای خودش بسازه این کار کم و زشتیه؟!
سوما شما چطور به خودت اجازه میدی کار یه کارگر رو به عنوان نمونه ی یک کار سطح پایین مطرح کنی؟! هر کس بسته به توان و موقعیت و مهارت خودش کاری رو در اجتماع انجام میده و همه افراد و همه شغلها نه تنها مورد احترام که بلکه ستودنی هستند. یک کارگر حتی بدون هیچ مهارتی همین که کمر همت بسته تا بصورت مثبت در اجتماع مشارکت کنه بسیار قابل تقدیر و با ارزشه.
بنده به شخصه نه تنها در گذشته با افتخار کنار دست هر کارگری کار کردم، بلکه افتخار میکنم که افرادی رو دیدم که با وجود همه محدودیتها واقعا کار و تلاش واقعی میکنند.
چند وقت پیش با یه خانم دانشجوی افغانی در ایران در تماس بودم. با اینکه ایشون خیلی بزرگوارانه با نژادپرستیها و بد رفتاریهای مواجهه میکردند ولی این قضیه در عمق بنده رو به قیاس بین وضعیت مهاجرها و پناهنده های افغانی در ایران و وضعیت مهاجرین و پناهنده ها از سراسر دنیا به کانادا وا داشت.
چقدر این بیچاره ها در ایران در مضیغه و محدودیت هستند، چه خانواده هایی که نتونستند ازدواج رسمی کنند فقط چون یک طرف افغانی بود، چه بچه هایی که بخاطر تحجر جامعه از تحصیل محروم موندند و آیندشون تباه شد، چه مردانی که مورد خشونتهای فیزیکی و رفتاری و اخلاقی در ایران قرار گرفتند تنها چون افغانی بودند. حالا دولت کانادا با همه مساوی و برابر و با حفظ شخصیت و تکریم انسانیت برخورد میکنه. اگر کمپهای افغانیها رو با زندانها و بازداشتگاه های اینجا فقط مقایسهای سطحی بکنیم یکهو متوجه عمق فاجعه میشیم. اینها همش بخاطر تقسیم بندی غلطی هستش که تو ایران و بین ما ایرانیها وجود داره، چون فقط شعار میدیم و در عمل فردیت شخص رو بدون توجه داشتن به شکل و قیافه و پول و موقعیت اجتماعی و ملیت افراد قبول نداریم. واقعا متاسفم برای اون دسته از افرادی که یا بخاطر تربیت غلط و یا بخاطر منافع شخصی جامعه و نسلی رو به انحطاط کشیدند و معیارها و ارزشهای غلطی رو در جامعه جا انداختند. بنا به نه تنها تعریف جهانی و منشور جهانی حقوق بشر، بلکه بنا به تعالیم خود ما ایرانیها و سخنان و اخلاق بزرگان خود ما، افراد تنها بخاطر فردیت و وجود خودشون قابل احترامند و هیچ میزان دیگری اعم از سن، جنسیت، ملیت، وضعیت مالی، وضعیت جسمی، گرایشات جنسی و غیره معیاری برای زیر پا گذاشتن کرامت انسانی کسی یا گرفتن حقوق اساسی اون ازش نیست.
من متاسفم برای هموطنم که فکر میکنه تلاش برای زندگی بهتر و کوشش مفید (نه اختلاس و دلالی و پولشویی) کار پست برای چندرغاز پوله. اون جوونی که اینجا با امید زحمت میکشه و آیندش رو میسازه، درسی رو فرا میگیره که این هموطنمون برای همیشه ازش بی اطلاعه.
این هم نظر خانم نگار از کانادا که صلاح دونستم اینجا ذکر کنم:
"به این ها اضافه کنید این که در اینجا خود بچه های کانادایی هم از دبیرستان شروع به کار می کنند و این کارها اصلاً به معنای فقیر و بیچارگی و استیصال این افراد نیست خیلی از این افراد مشغول به تحصیل در دانشگاه هستند و زندگی مستقلی دارند یا اگر دبیرستانی هستند برای کسب پوینت های مثبت برای دانشگاه کارگری می کنند. به خدا لذت می برم این ها رو می بینم و با احترام خاصی باهاشون برخورد می کنم اونوقت ما هنوز از در دانشگاه بیرون نیومده دنبال مدیرشدن و پشت میز نشینی هستیم فرهنگمون متاسفانه مشکلات زیاد داره!! موفق باشید لذت بردم از نوشته زیباتون"

ارادتمند
رامین

سلام

احوالتون؟!

خوبید؟ خوشید؟ سلومتید؟!

بنده که کچل شدم از زور کار!

ممنون از دوستانی که بنده رو روی اینستاگرام دنبال میکنند. کامنت یادتون نره!!!


حالا میریم سر بحث اصلی که مهاجرت به کانادا برای تحصیل باشه.

بگذارید اول از همه یه چیزی رو روشن کنم، اینکه شما دانش آموز مقیم یا شهروند کانادا باشی با اینکه شما دانش آموز بین المللی با ویزای دانشجویی در کانادا باشی خیلی فرق داره.

برای امثال من که بدون هیچ محدودیتی مقیم یا شهروند کانادا هستیم و تصمیم میگیریم که درس بخونیم امکانات خیلی زیادی هست، و دولت سعی میکنه اینگونه افراد رو تشویق و ترغیب به تحصیل بکنه و امکانات فراوانى براش فراهم میکنند چون این فرد نهایتا عضوی از جامعست و به یک کاری مشغوله پس با تحصیلش هم سطح دانش اجتماع بالا میره و هم با مهارتهایی که یاد میگیره میتونه کارهای بهتر و بزرگتری رو انجام بده و به رشد کشور کمک کنه. توی انتاریو و تا اونجایی که من میدونم اکثر جاهای دیگه وقتی شما مقیم یا شهروندی و برای تحصیل اقدام میکنی دولت بهت وام تحصیلی میده که تقریبا هزینه ی همه تحصیلت رو میده و حتی یکم هم پول اضافی میاد. این وام با تموم شدن تحصیلت حالا در هر مقطعی و با هر درجه ای شروع به سود گرفتن میکنه و یک تا دو سال بعد فرد باید شروع به قسط دادن بکنه. در ضمن شما در طول تحصیل میتونی بخاطر دانش آموز بودن یک سری کارهایی توی دانشگاه یا با شرکتهای مرتبط با دانشگاه بگیری که یه پول تو جیبی برای خودت درست کنی، چون ساعت این نوع کارها کمه (مثلا بیست ساعت در هفته) و حقوقش هم با اینکه بیشتر از حداقل دستمزده ولی زیاد بالا نیست (مثلا سیزده تا هجده ساعت در ساعت).

حالا اگر شما به عنوان دانش آموز بین المللی international student بیای اینجا و ویزای دانشجویی بگیری، اون وام تحصیلی رو که نمیتونی بگیری، در ضمن اینکه هزینه ی دانشگاه (شهریه) دو برابر میشه برای شما. شما چون ویزای تحصیلی داری فقط میتونی توی دانشگاه کار کنی و برای کار بیرون باید درخواست استثنا Exception بدی که من از جزئیاتش بی خبرم.

به نظر من انتخاب ویزای تحصیلی برای کسی مناسبه که بتونه خرج تحصیلش رو از ایران تامین کنه، مطمئنا بخواد در کانادا باشه (انگار سوئیس و نروژ شرایط خیلی بهتری برای تحصیل دارند) و حالا در کنارش یه کار کوچولویی هم بکنه تا هزینه هاى کوچیکش رو مثل غذا یا پوشاک تامین کنه.

یا کار دیگه ای که افراد میتونند بکنن اینه که از طریق مهاجرت کاری یا سرمایه گذاری بیان و اینجا با استفاده از امکانات تحصیل کنند.

البته اینکه برای تحصیل بیای اینجا، کار کنی و باهاش خرج تحصیلت رو بدی هم ممکنه ولی خیلی خیلی سخته چون باید زیاد کار کنی و کم درس بخونی.

ارادتمند

رامین



پینوشت:

اینم کامنت یکى از دوستان هستش که در این مورد تجربه داشتند، دیدم بد نیست با شما به اشتراک بزارم:

آره برای international student خیلی هزینه ش بیشتره...مثلا توی رشته ای که من اقدام کردم شهریه م 3 برابر citizen هاس...بر اساس تجربه ای که توی این مدت به دست آوردم باید با برنامه ی مالی و انگیزه ی خیلی قوی ای از این طریق اقدام کرد به نظرم...

سلام


از دوستانی که این بنده رو در اینستاگرام فالو (دنبال) کردند سپاسگذارم. بقیه دوستان هم بیان اونجا با هم باشیم و حتی میتونیم اونجا تبادل نظر کنیم. بنده رو بنام ramincanada میتونید روی اینستاگرام پیدا کنید.


حالا میریم سراغ اصل مطلب؛ در کانادا تا اونجایی که من دیدم اکثر خانواده ها و حتی افراد مجردی که تنها زندگی میکنند و باید از پس همه چیز خودشون به تنهایی بر بیان معمولا یکبار در هفته خرید عمده میکنند و یکی دو بار هم در صورت نیاز خرید جزئی میکنند که از سه چهار چیز تجاوز نمیکنه. دلیل اینه که اولا معمولا فروشگاه ها اواخر هر هفته جنسهایی که برای هفته بعد توی حراج میگذارند رو توی یه خبرنامه چه بصورت الکترونیکی و چه بصورت کاغدی به مردم اعلام میکنند. از طرفی هم عموم مردم هر روز یا درحال تحصیل و یا کار هستند و وقت خرید ندارند پس در طول هفته لیستی از چیزایی که نیاز دارند مینویسند و آخر هفته همه رو یکجا تهیه میکنند. از طرفی هم فروشگاه ها هر چه بزرگتر باشند قیمتهای مناسب تری دارند پس خرید از فروشگاه های کوچیک فقط در حد چند جنس ضروری ممکنه. در کانادا بر خلاف ایران جنسها قیمت ندارند و این باعث میشه از طرفی شما گاهی در موقعیتهای ضروری جنسی رو به قیمت خیلی گرونتر از قیمت واقعیش بخرید ولی خوبی که داره اینه که بین فروشندگان مختلف رقابت ایجاد میکنه و فروشگاهی که یک جنس مرغوب رو به قیمت پایین تر عرضه کنه مشتری بیشتری جذب میکنه. حالا حالت خاص دیگه ای که اتفاق میفته اینه که یه فروشگاه یک یا چند چیز خاص رو بصورت قابل توجهی ارزون میکنه تا مشتری رو قانع کنه در میوون چیزهای ارزون مایحتاج دیگه رو هم از همون فروشگاه به قیمت گرون بخره.


دوستان لطفا توجه داشته باشید، من این وبلاگ رو تاسیس کردم که به شما یک سری ایده از درون کانادا و زندگی روزمره بدم، یه جورایی ببینید کسی که دیروز جای شما بوده و امروز توی جایگاه آینده شماست چی میبینه و میشنوه و چطور فکر میکنه و درون جعبه زرین کانادا رو به شما نشون بده تا ببینید جایی که دارید میرید یا دارید تصمیم میگیرید که برید چطوریه. وگرنه من اینجا اطلاعاتی که از منابع دیگه قابل دسترس هست رو بازنویسی نمیکنم. خواهشا ازم نخواید برم براتون تحقیق کنم و اطلاعات کسب و بهتون عرضه کنم.


ارادتمند

رامین

سلام

بزارید همین اول بگم، این پستم کاملا غیر مهاجرتی و فقط برای پر کردن خلاء درونمه.

چند روزیه تو تورنتو هوا بهتر شده، یعنی دما بالای صفر و گاها بالای ده درجه رسیده، خصوصا دیروز که تقریبا بیست درجه بود. یه بوها و صحنه های خاصی، مثل یه لحظه شده که انگار از هفت هشت سال پیش منجمد شده و حالا دقیقا دوباره تکرار میشه. یا شایدم خاطرات خونه ی قبلیمون که توی منطقه ی سرسبزتری بود رو الان برام زنده میکنه. من الان تقریبا پنج سال کانادا هستم، همیشه هم از همه جهت راضی تر بودم از مملکت جدیدم. ایران هنوز سرزمین منه، ولی خوب یواش یواش دارم به اینجا به عنوان یه سرزمین (نا)مادری نگاه میکنم، جایی که شاید از لحاظ نَسَبی خیشاوندی با من نداشته باشه ولی بصورت سَببی شده سرزمین من. میدونم ایران وقتی من ازش اومدم بیرون دیگه جای زندگی نبود، حداقل من اونجا یک دهم شانسهایی که اینجا دارم رو نداشتم، پس دلم برای ایران تنگ نشده ولی بوی گرد و خاک نمناک، نم بارون توی کوچه های خالی، نور کم سوی خورشید از لابلای ابرهای پرمانند، رنگ سبز چمن تازه، و خیلی چیزای دیگه همه و همه به من یه حس دلتنگی خاص میده، یه حس دلتنگی برای گذشته، حالا دارم توی حافظه ناخداگاهم کند و کاو میکنم ببینم این گذشته سه سال پیش بوده، شیش سال پیش بوده یا نه سال.

وقتی از یه نقطه ی دور به زندگی امروزم نگاه میکنم میبینم به نظر خودم من در بهترین کشور دنیا، بهترین شهر دنیا و بهترین نقطه زندگی میکنم پس مثل خیلی از بچه های داخل ایران آرزوی مهاجرت ندارم، حتی به یه شهر دیگه، ولی  از طرفی هم یه آینده ای برای خودم ترسیم کردم که تقریبا هشت نه ماهه دارم به طرفش حرکت میکنم، تا حالا هم تقریبا پیشرفت خیلی سریعی داشتم، اما در این موقعیت کنونی در عمیق ترین دره ی مسیر قرار دارم.

نمیدونم چرا اینا رو برای شما نوشتم ولی احساس کردم اینجا جاییه که میتونم حرفم رو بدون پروا بزنم.

ارادتمند

رامین

سلام

یکی از دوستان پیشنهاد داده بودند که یک مطلب در مورد نوروز در کانادا بنویسم.

قبل از اون اجازه بدید اشاره کنم من پیغامها و نظرات خیلی زیادی در باب همین مساله که آقا وضع ما اینه و اینه و این و چطور بیایم کانادا دریافت میکنم. ببخشید که جواب نمیدم چون چندین بار گفتم که در زمینه ی مهاجرت اطلاعات دقیقی ندارم و توصیه کردم با مشاورین محترم مشورت کنید.

حالا میریم سر اصل مطلب؛ نوروز در کانادا یه عید شناخته شدست تا جایی که نخست وزیر هرساله به مناسبت عید نوروز پیام میده و شهردار و رییس پلیس شهر (منطقه یورک) در مراسمی که به مناسبت نوروز برگزار میشه شرکت میکنند.

از طرفی هم خود ایرانیها خیلی سر و صدا راه میندازن و مثلا اگر شما در کلاسهای زبان آموزی لینک شرکت کنید، حتما یه پارتی برای نوروز برگزار میشه.

اینجا وسایل عید نوروز و سفره هفت سین خیلی گرونه و نوروز بهانه ای مسثیشه تا بازارهای نوروزی مختلف در همه جا باز بشن و سوپرها و قنادى های ایرانی و افغانی پول نسبتا زیادی به جیب بزنند.

از طرف دیگه این موضوع که سال نوی ما با آغاز بهار و تغییر طبیعت شروع میشه و سال نوی میلادی باسرمای زمستان آغاز میشه برای همه خیلی جالبه و نوروز خود بهانه ای میشه تا بحث و گفتگو و ارتباطی بین ایرانیها و بقیه ملیتها شروع بشه.

علاوه بر نوروز خصوصا در تورنتو ایرانیان عزیز کمال تلاششون رو میکنند که مراسمات عظیم الشان چهارشنبه سوری و سیزده بدر رو بصورت کامل و در حد ترقه و بمب و آتیش زدن کنده ی درخت و گره زدن دوتا درخت بهم بجا بیارن. در منطقه ای که ما زندگی میکنیم معمولا چهارشنبه سوری بیشترین جمعیت توی پارک ملس من و برای سیزده بدر توی لزلی پارک جمع میشن.


دوستان اینستاگرام یادشون نره، اونجا میتونید عکسهای زیادی از تورنتو ببینید و میتونید نظرات و سوالات مربوطتون رو از بنده بپرسید

Instagram

در مورد برنامه صوتی هم ممکنه براتون یه سورپرایز داشته باشم.

در ضمن یه نکته جالب؛ روز ١٤ فروردین توی ایران چه خبر بوده؟!! اون روز بازدید وبلاگ از ٣٠٠-٤٠٠ بازدید کننده در روز که معمول هستش به ٢٠٠٠ نفر رسیده، انگار به همه ١٣ بدر بد گذشته، روز ١٤ ام همه با هم تصمیم گرفتن از ایران خارج بشن.


ارادتمند

رامین


سلام

به پیشنهاد دوستان وبلاگی اینستاگرام ساختم

روی اینستا من رو دنبال کنید

@ramincanada


دوستان من اونجا در خدمتم

عکس هم سعی میکنم زیاد بزارم

سوال خاصی هم اگر باشه اونجا جواب میدم

نکته: این اکانت شخصی من نیست, برای دیدن پرفایل من روی عکس آبیه که پایین همین پسته و قراره شکل دوربین باشه کلیک کنید.


ارادتمند

رامین

Instagram

سلام

اولا دوباره عیدتون مبارک.

دوما جا داره به سهم خودم قتل مرزبان ایرانی رو به خانواده ایشون و ملت ایران تسلیت بگم. کلا خشونت اساس نفرت هستش و خود ما همگی میدونیم متاسفانه معمولا این شهروندان بیگناه هستند که قربانی اختلافات دولتها و قدرتها میشن. خدا ریشه ی خشونت رو بکنه و روحیه خشونت ستیزی رو در همه ما بوجود بیاره.

سوما مثل همیشه تاکید میکنم، مطالب زیر نظرات شخصی و اظهارات اجمالی شخص بندس و من دکترای سیاسیم از کالج سلطنتی شیش ماهه که منقضی Expire شده پس لطفا به بنده خرده نگیرید. فحش آزاده ولی من نه قول میدم انتشارش بدم و نه قول میدم که تو دلم به ابا اجدادتون صلوات نفرستم.

حالا بریم سر اصل مطلب؛

بصورت کلی قسمت کانادایی امپراطوریه انگلیسه و حتی کانادا بیشتر به امریکا شبیه تا به انگلیس.

مثلا ما توی کانادا سمت راست رانندگی میکنیم، مثل امریکایی ها، بیشتر مارکهای امریکایی داریم، بیشتر به امریکا سفر میکنیم، بیشترین تجارت رو با امریکا داریم، ماشینهای امریکایی بیشتر داریم، لهجمون بیشتر به امریکایی میکشه و غیره.

ولی قوانین اسلحه در کانادا مثل امریکا ازاد نیست، ولی خیلی راحت تر از انگلیس هستش. یا مثلا وقتی شما به پیشنهادهای آژانسهای مسافرتی نگاه میکنید بیشترشون مربوط به امریکاست، بعد به آمریکای مرکزی و حوزه ی دریای کارائیب، بعد خود کاناداس، بعد میشه انگلیس و اروپا و بقیه جاهای دنیا پس این نشون میده کانادایی ها هم تمایل بیشتری به سفر به امریکا دارند (کالیفرنیا، شیکاگو، فلوریدا و ...) و هم مسافرت اونجا براشون راحت تره.

همچنین همونطوری که قبلا گفتم انگلستان بصورت سیاسی و رسمی در نظام حکومتی کانادا دخالت داره.

از نظر فرهنگ کانادایی ها به ادب و تربیت خیلی مشهورند، پس زیاد شباهتی به گاوچرونهای امریکایی و فرهنگ سخت و آزادشون ندارند ولی زیاد هم اهل آداب و نزاکت (نظاکت، نذاکت) انگلیسی نیستند و بجای چای با شیر عصرانه قهوه ی با خامه و شکر زیاد رو ترجیه میدند.

در آخر میتونم جمع بندی کنم با اینکه کانادا قسمتی از انگلستان محسوب میشه و این انگلیسی ها و فرانسوی ها بودند که سنگ بنای کانادا رو گذاشتند ولی همسایگی کانادا با امریکا تاثیر بسیار زیادی در همه جنبه ها داشته تا جایی که بصورتی خاص و استثنایی در جهان اون رو از سرزمین مادریش متمایز کرده و به سمت و سوی خودش هدایت کرده، البته استقلال کانادا هم در این میان نقش بسزایی داشته.

میدونم کیفیت این مطلب زیاد خوب در نیومد ولی دیگه شما به بزرگی خودتون ببخشید.


ارادتمند

رامین